X
تبلیغات
رایتل

احساس

 

 

روی برگهای پاییزی کوچه قدم می زدم وباهرقدم اشکی به خاطر گذشته ...ازدست داده ام فروریخته ام،تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم.هرگاه به یادمی آورم که چگونه مراشکستند آتش درونم برپامی شودومن بخلاف آنچه که درونم است ساکت وآرام به حرکت ادامه می دهم.

من آن برگ پاییزی بودم که ازدرخت جداشد وحتی باغبان هم به من نگاه نکرد.

من آن پرستوی شکسته  بالی بودم که ازکوچ پرستوها عقب ماندم واینک درسرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم.آوازی که آن راحتی یکی ازانسانها ،حتی یکی ازآنها نشیند واگرشنید درک نکرد."وای برمن"همه جا شب است.نه ستاره ای ،نه نوری،تنها صدایی ازدور دست می آید.صدایی که آشناست صدایی که مرامی طلبد.

نه این نیزنوعی سراب است .باغبان قصه ها می گفت...

ازصدای خیال نباید باورکرد.بایدبروم.انگاردراین کوچه خلوت جزمن کس دیگری نیز هست.جلوتر می روم چشمانم حلقه زده ،دستهایش ازشدت سرما کبود شده است.دستکشی راکه دارم دردستش می کنم.پالتورانیز به او می دهم .آری حالش  خوب می شود.ازکنارش  می گذرم وبه راه خود ادامه می دهم.دیگرکوچه ای نمانده ،اینجا انتهای شهراست.واردبیابان  می شوم،آن طرفتردرختی است ،پیش اومی روم ،باتمام غمهایم به اوتکیه می زنمگریه ای میکنم. صدایی از آن به گوشم می رسد،برای اولین باراست که احساس سبکی می کنم.خودم رادیدم آرام کناردرخت آرمیده بودم.

آری من مرده بودم!