X
تبلیغات
رایتل

تندیس امید

 

به نام خدای عاشقان

چندی بودکه ساکت نشسته بودم وبه جستجو می پرداختم تاراهی به سوی زندگی بیابم.ولی افسوس که همواره پرنده شوم ناامیدی درآسمان زندگیم پروازمی کردکه مباداراه راگم کنم.

عشق رالطافت زندگی می دانستم.ووقتی آن راازدست دادم،زندگی برایم مانند گوری آرام وخاموش شده بود.

وبه اسمان می نگرم ومی گویم،

خدایا:چرامراخلق کردی که این همه رنج کشم.مگر گناهد من چه بوده است که بایدزندگی رنجم دهد.

چرابه  کمک نمی شتابی؟مگرمن بنده تونیستم؟

چرادراین دنیا کسی رابرایم نفرستادی تامرابه خاطرخودم دوست داشته باشد.

خدایا:غم فروشی دوره گردشده ام وباشادی بیگانه.

تنهایی رادوست داشتم وازدنیاوزندگی گریزان شده بودم.

احساس می کردم که مرداب عظیم دردورنج شده ام وابرهای سیاه آسمان به من می خندیدند.

همچون معبو ناکامیها شده بودم وارمغان آورنده ناامیدی.

ودیگر آن همه شادی دوران کودکی رادر خود احساس نمی کردم.

ومانند دیوانه ای شده بودم که به زنجیر کشیده باشند.

ومانندمرغکی اسیر درتنهایی وجدایی بودم.

وباده خوشبختی ام برخاک ریخته بود.

وعشق ناشکوفایم هراسان ازآغوشم گریخته بود.

اما ناگهان ورق برگشت...

یک روزنام تورا شنیدم وهمان دم نفسم درسینه حبس شد.درآن هنگام بود که هستی من باتودرآمیخت.

راستی آیاتوازاین اعجاز خبرداشتی؟

که من بی آنکه توراشناخته باشم باشنیدن نام تو،دانستم که محبوب خویش رایافتم.باشنیدن نخستین کلمات تو،این گمان برمن گذشت که توزندگی مرا چون شمعی درتاریکی شب فروغ جاودانه ای بخشیدی.

وقتی که برای اولین بارصدای تورا شنیدم،رنگ ازرخم پریدوبی اختیار دیده برزمین افکندم وآن هنگام بودکه دلهای مابانگاهی خاموش ازهمدیگر سلام عشق راربودند.

من نام تورادرنگاه توخواندم وبی آنکه ازخودم چیزی پرسیده باشم به خویش پاسخ گفتم که آری اوست،تندیس امید ورویایی من.