X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

می ترسم

از روزی مـی تـرســم

کــه وقتـــی بهــم میگـــه : دوستـــت دارم ،

یــــــاد تــــو بیفتــــــم !

وقتی مردم


 

 

وقتی مردم

وقتی مردم روی قبرم ننویسیدکه بودم.

وقتی مردم روی قلبم ننویسید:

                                          نه شعری

                                                                       نه شعاری

ننویسید که بودم از چه تباری

نمی خواد سنگ روی قلبم بذارید...

وقتی هراومدنی رفتنی داره،

نمی خوادگل روی قبرم بکارید...

خیلی وقتاپیش ازاین

                                          مرده بودم،

عمری دلمرده

                                           به سربرده بودم.

بدون سنگ،بدون نام ونشون

چوب این زندگی رو خورده بودم.

                                            وقتی مردم

                                                                روی قبرم

                                                                                         ننویسید که بودم...

احساس

 

 

روی برگهای پاییزی کوچه قدم می زدم وباهرقدم اشکی به خاطر گذشته ...ازدست داده ام فروریخته ام،تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم.هرگاه به یادمی آورم که چگونه مراشکستند آتش درونم برپامی شودومن بخلاف آنچه که درونم است ساکت وآرام به حرکت ادامه می دهم.

من آن برگ پاییزی بودم که ازدرخت جداشد وحتی باغبان هم به من نگاه نکرد.

من آن پرستوی شکسته  بالی بودم که ازکوچ پرستوها عقب ماندم واینک درسرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم.آوازی که آن راحتی یکی ازانسانها ،حتی یکی ازآنها نشیند واگرشنید درک نکرد."وای برمن"همه جا شب است.نه ستاره ای ،نه نوری،تنها صدایی ازدور دست می آید.صدایی که آشناست صدایی که مرامی طلبد.

نه این نیزنوعی سراب است .باغبان قصه ها می گفت...

ازصدای خیال نباید باورکرد.بایدبروم.انگاردراین کوچه خلوت جزمن کس دیگری نیز هست.جلوتر می روم چشمانم حلقه زده ،دستهایش ازشدت سرما کبود شده است.دستکشی راکه دارم دردستش می کنم.پالتورانیز به او می دهم .آری حالش  خوب می شود.ازکنارش  می گذرم وبه راه خود ادامه می دهم.دیگرکوچه ای نمانده ،اینجا انتهای شهراست.واردبیابان  می شوم،آن طرفتردرختی است ،پیش اومی روم ،باتمام غمهایم به اوتکیه می زنمگریه ای میکنم. صدایی از آن به گوشم می رسد،برای اولین باراست که احساس سبکی می کنم.خودم رادیدم آرام کناردرخت آرمیده بودم.

آری من مرده بودم!

تندیس امید

 

به نام خدای عاشقان

چندی بودکه ساکت نشسته بودم وبه جستجو می پرداختم تاراهی به سوی زندگی بیابم.ولی افسوس که همواره پرنده شوم ناامیدی درآسمان زندگیم پروازمی کردکه مباداراه راگم کنم.

عشق رالطافت زندگی می دانستم.ووقتی آن راازدست دادم،زندگی برایم مانند گوری آرام وخاموش شده بود.

وبه اسمان می نگرم ومی گویم،

خدایا:چرامراخلق کردی که این همه رنج کشم.مگر گناهد من چه بوده است که بایدزندگی رنجم دهد.

چرابه  کمک نمی شتابی؟مگرمن بنده تونیستم؟

چرادراین دنیا کسی رابرایم نفرستادی تامرابه خاطرخودم دوست داشته باشد.

خدایا:غم فروشی دوره گردشده ام وباشادی بیگانه.

تنهایی رادوست داشتم وازدنیاوزندگی گریزان شده بودم.

احساس می کردم که مرداب عظیم دردورنج شده ام وابرهای سیاه آسمان به من می خندیدند.

همچون معبو ناکامیها شده بودم وارمغان آورنده ناامیدی.

ودیگر آن همه شادی دوران کودکی رادر خود احساس نمی کردم.

ومانند دیوانه ای شده بودم که به زنجیر کشیده باشند.

ومانندمرغکی اسیر درتنهایی وجدایی بودم.

وباده خوشبختی ام برخاک ریخته بود.

وعشق ناشکوفایم هراسان ازآغوشم گریخته بود.

اما ناگهان ورق برگشت...

یک روزنام تورا شنیدم وهمان دم نفسم درسینه حبس شد.درآن هنگام بود که هستی من باتودرآمیخت.

راستی آیاتوازاین اعجاز خبرداشتی؟

که من بی آنکه توراشناخته باشم باشنیدن نام تو،دانستم که محبوب خویش رایافتم.باشنیدن نخستین کلمات تو،این گمان برمن گذشت که توزندگی مرا چون شمعی درتاریکی شب فروغ جاودانه ای بخشیدی.

وقتی که برای اولین بارصدای تورا شنیدم،رنگ ازرخم پریدوبی اختیار دیده برزمین افکندم وآن هنگام بودکه دلهای مابانگاهی خاموش ازهمدیگر سلام عشق راربودند.

من نام تورادرنگاه توخواندم وبی آنکه ازخودم چیزی پرسیده باشم به خویش پاسخ گفتم که آری اوست،تندیس امید ورویایی من.

               

دوست داشتن...

 

 

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد

خسته از بوسیدن پیوسته شد

خواست لب بر شکایت وا کند

لب بر لبش نهادم تا بسته شد

دلم می خواست لبات برا خودم بود تا هر وقت خواستم ببوسمشون نیازی به اجازه گرفتن

نداشته باشم . دلم می خواست چشمات مال خودم بود تا هر وقت خواستم بهشون نگاه

کنم خجالت نکشم که مبادا یکی ببینه

دلم می خواست  وقتی بارون می اومدلب پنجره و تو بغل تو بودم و گرمای تنتو حس

می کردم دلم می خواست  واقعا دوسم داشتی ، واقعا دلت برام تنگ می شد،واقعا

برات مهم بودم برات ارزش داشتم

کاش می دونستی چرا دوست دارم؟ چرا برام مهمی؟چرا نمی تونم به چشمات فکر کنم

ولی  اینا مهم نیستن مهم اینه که من تو رو دوستت دارم همین!